استفاده از رنگ¬ها در ایجاد فضای داستانی فیلم کوتاه
«حلکردن معما، نابترین و اساسیترین عملکرد ذهن انسان است.»
- ولادیمیر ناباکوف
مقدمه
اغلب اوقاتی که جملهای را از کسی میشنویم، مدتی زمان را اختصاص میدهیم تا دربارهی حرفش فکر کنیم تا منظورش را بفهمیم؛ به خصوص اگر جملهاش پیچیده و یا طولانی باشد. مغز انسان برای درک مفهوم ورودیهای زبانی (متشکل از کلام و سخن) ناگزیر محتاج است تا زمانی را برای درک آن کنار بگذارد. فهمیدنِ ما، گاهی فقط چند دهم ثانیه طول میکشد. گاهی هم پس از روزها فکر کردن دربارهی حرفی که از فلان نفر شنیدیم، هیچ نمیفهمیم و احتمالاً برای مدتی از هر چه درک و فهم است بیزار میشویم. حال، هنگامی که انسان با ورودیهای غیرزبانی مواجه میشود، در آن واحد، کلیت معنایی آن ورودی را متوجه میشود. برای مثال وقتی یک راننده چراغ راهنمایی قرمز را مشاهده میکند، با خود نمیگوید که:
«اوه! چراغ قرمز! قرمز یعنی خطر!البته شاید هم منظورش التهاب یا خشم باشد ... با در نظر گرفتن این امر که من راننده هستم و یک چهارراه روبروی من قرار دارد، چراغِ قرمز، ابزاری است تا به من اطلاع دهد، که بایستم. پس ترمز میکنم و ...».
ما درباره چراغ قرمز، فکر نمیکنیم؛ بلکه انگار معنایش را حس میکنیم. در واقع هدفمان از بررسی تأثیر رنگ در سینما هم همین است. اینکه بفهمیم چگونه میتوانیم با استفاده از رنگ، معنا را در ذهن مخاطب ایجاد و تقویت کنیم. شاید هم برعکس، بخواهیم سوالی را در ذهن بیننده ایجاد کنیم. گاه همین شکستن کلیشهها است که تأثیرگذاری را دوچندان میکند. فرض کنید ارتش دشمن لباس سفید بپوشد، قبرستانها محیطی رنگارنگ داشته باشند، رنگ سیاه نماد صلح باشد و پزشکان، روپوشهای نارنجی و قرمز به تن کنند. در کل، پای ارتباط غیرکلامی که به میان میآید، رنگها با زبانِ بیزبانی، حرفهای بسیاری برای گفتن دارند.
در بخش پیشرو دو کتاب با موضوع «رنگ در سینما» را بررسی میکنیم. این کتابها یک موضوع ثابت دارند ولی زوایای نگاه و رویکردهای تحلیلیشان به میزان چشمگیری متفاوت است. این تفاوت در دیدگاه دقیقاً همان چیزی است که نیاز داریم. از یک طرف تکنیک و اصول میآید و از طرف دیگر، روان و فلسفه. البته، قرار بر این نیست که به شما بگوییم چه کاری را بکنید و چه کاری را نکنید. دو بردار جهت را به شما میرسانیم و باقی کارها را بر عهده خودتان میگذاریم. کتابی پیش رویمان میگذاریم، میخوانیمش و عکسهایش را نگاه میکنیم. با کمک این کار، میتوانیم آثار خود را از نظر معنایی غنی کرده و ذهنمان را به ضمیر ناخودآگاه بیننده، وصل کنیم و فیلممان را طوری بسازیم که بیننده، بتواند منظورمان را از دریچهی احساس،درک کند.
«درجهبندی رنگ 101»، اثر «چارلز هین»
رؤیای بسیاری از افراد، داشتن دوربینی است که همه چیز را درست و تمام و کمال ضبط میکند؛ امّا در حقیقت، دستکاری تصاویر پس از ضبط، امری عادی در روند ساخت فیلم است. از زمان پدیدار شدن «رسانه» همینطور بوده، و احتمالاً تا مدت زیادی هم به همین شکل باقی میماند. هیچ دوربینی نمیتواند بهصورت جادویی حدس بزند که شما میخواهید فیلمتان چطور به نظر برسد، در نتیجه، خودتان باید تصویرهایتان را طوری دستکاری کنید که داستانتان را به بهترین نحو ممکن روایت کنند.
عواملی مانند رنگ، نور، خطوط، شکل و فضا، تأثیر بسزایی بر روی درک مخاطبین از داستان شما دارند و شایسته است که طرحی آگاهانه برای استفاده از چنین عواملی داشته باشید. هر چه میزان دقت و برنامهریزی شما پیش از فیلمبرداری بیشتر باشد، میتوانید انعطاف و خلاقیت بیشتری هم به خرج دهید. در نهایت، میتوانید انعطاف و خلاقیت افزودهی خود را به روند درجهبندی نهایی رنگ منتقل کنید، و به هدف غایی خود برسید.
فرض کنید میخواهید برای تبلیغات یک پیتزا با هدف کاهش وزن، عکاسی کنید. در نتیجه، باید کاری کنید که پیتزای نمایش داده شده در تبلیغات، با پیتزاهایی که روزانه سفارش داده شده و میل میشوند متفاوت باشند. هدفتان از عکاسی فرق دارد، بنابراین وظیفهتان هم فرق دارد. در عکس زیر که پیتزایی «اشتهاآور» را نشان میدهد، دما و غلظت رنگ افزایش داده شده است.
در مقابل، پیتزای «رژیمی»، سبزتر است و رنگهایش هم خلوص کمتری دارند. تلنگری زیرکانه که واکنش احساسی ما را نسبت به عکس اصلی تغییر میدهد. این نوع از دستکاری «شات به شات»، برای روند روایت داستان امری حیاتی به شمار میرود و از ابتدای امر، هم بخشی از فیلمسازی بوده است.
برای مثال، خوب است که در ابتدا، کارمان را (برای هر صحنه) با تعیین یک طرحواره یا حال و هوایی خاص شروع کنیم. بسیاری از فیلمسازان کار خود را با گفتمانی حول محور کلماتی شروع میکنند که بار احساسی دارند. کلماتی که از متن فیلمنامه و یا حالات ذکر شده از آن، انتخاب شدهاند. به مثال زیر توجه کنید. این عکسها از فیلم کوتاه «Oblivion, Nebraska» که در قالب فیلم 35 میلیمتری ضبط شده، انتخاب شدهاند. یکی از عکسها، حس «گرما و شادی»، و دیگری حس «تاریکی و غمزدگی»، را القا میکند.
«آبی = غم» و «نارنجی = شادی». این معادلات بسیار ساده، و در اصل نوعی «کلیشه» هستند. ولی برای نشاندادن تأثیر رنگ بر احساسی که به بیننده منتقل میشود، مثال بسیار خوبی است.
بر اساس گفتهی خود نویسنده، مثالهای ذکر شده تا حد زیادی کلیشهای هستند، اما نکتهی مهم، درک نقش غلظت و دمای رنگ در احساس و معنایی است که مخاطب در مواجه با تصویر، از آن دریافت میکند. تصاویر بالا، نمونهی دقیق دریافت معنا از طریق «ارتباط غیرکلامی» است. کاملاً بصری و درعینحال، بسیار ملموس.
«آن را درست رنگ کنید»، اثر «موری پومرانس»
(هر پاراگراف از بخش متفاوتی از کتاب انتخاب شده است.)
درککردن رنگهای روی صفحهنمایش، پدیدهای است که از هوش و توان ارزیابی انسان فراتر میرود و به بخشی از وجودش تبدیل میشود. رنگ در سینما، معجزهای عجیبوغریب است که با درک شیءگونه ما از خود پدیدهی رنگ، بسیار متفاوت است. رنگ، گاهی در بیم و اغوای تاریکی پنهان میشود، گاهی هم به هنگام شور لحظات روایی فیلم، سرو کلهاش پیدا شده و غوغا میکند. بعضی وقتها هم صرفاً، بزرگنمایی بصری، شامل حالش میشود. رنگ در زندگی و وجود تکتک ما جریان دارد و به همین خاطر است که ما به هنگام تماشای یک فیلم، «نگاهی تماماً انتزاعی» نداریم. شاخصترین تأثیر ویژگی فیلمها، تأثیر گذاریشان بر زندگی ما است. چرا که میتوانیم به اندازه درکی که از زندگیمان داریم، آنها را بفهمیم. فیلم از جهتی هم، پدیدهای مبهم است. انگار که این مبهم بودن، پای ثابت محتوا، ویژگیهای زیبایی شناختی، تاریخی و سیاسی و جهتگیریهای ساختاری سینما است. با تمام این قضایا، سینما از حرکت نمیایستد. ققنوس ما باز هم بال بر میکشد، اوج میگیرد، میسوزد و دوباره برمیگردد.
~~~~
«لحظه رنگ» مربوط به صحنه، شات، سکانس و یا داستان نمیشود، بلکه فقط یکلحظه است که روی ما تأثیر میگذارد. این عناوینی که برای قسمتبندی فیلم به کار میروند (سکانس، شات و ...)، برای سازندگان و مبلغان فیلم کاربرد دارند و به آنچه که ما میبینیم اشارهای ندارند. لحظه رنگ، آن چیزی است که بیننده را متأثر میکند. این لحظهها ممکن است پراکنده، پیچیده، برجسته و القاگر طرز فکر فردِ خاصی هم باشند. صحبت درباره ویرایش، زاویهبندی دوربین، لنزها، شگردهای بازیگری و مکالمههای از پیش تعیین شده، بسیار شگفتانگیز است، ولی از بحث فعلی ما خارج است. اغلب بینندگان درک دانشمحوری از شاتها و ادیتها ندارند. یک بینندهی مشتاق، چه در فیلم و چه در خارج از آن، رنگها را ناگزیر، به حالت «لحظهای» میبیند و درک میکند. البته تماشای خود فیلم هم، به همین شکل است. این لحظهها، همان چیزیهایی هستند که ما درک میکنیم، به خاطر میسپاریم و به یاد میآوریم (هرچند با حالتی آسیبپذیر و فرّار). به همین خاطر است که رنگهایی که در گذشته دیدهایم، همواره از خزانهی خاطرات ما برمیخیزند و درک حال حاضر ما از رنگها را تحت تأثیر قرار داده و نوید درک و هماهنگی را به ما میدهند. از این جهت که نگاه میکنیم، درک رنگ به یک رؤیا میماند؛ رؤیایی متشکل از رنگها، که ریشه در تجربیات بصریمان دارد. میتوانیم منطقی فکر کنیم و بگوییم: «گذشتهها گذشته.» و فرض کنیم که گذشته صرفاً مجموعهای از تجربیات شخصی بوده و نه بیشتر. ولی برانگیختگی عاطفی حاصل از رنگهایی که در فیلمها میبینیم، حاصل همین تجربیات شخصی است. بنابراین، تمام چیزهایی که به یاد میآوریم، بسیار منحصر به فرد و ویژه شخص خودمان میباشد.
~~~~
به نظر من، دستهبندی کلامی، دیدگاه مناسبی نسبت به رنگها نیست و بدون شک، دیدگاه من هم در این کتاب، به این شکل نیست. تمایلی ندارم که برچسبها و دستهبندیهای ثابت، همگانی و یکپارچهی رنگ در سینما (به طور دقیقتر، همهی رنگهای سینمایی) را بیابم. از دیدگاه من، عبارت «قرمز یعنی اشتیاق»، معنایی ندارد. چون من عقیده دارم که درک ما از فیلم، پدیدهای آنی است. ما آن لحظه را میبینیم، نه کل ساختار و مهندسی پشتش را (البته که این مهندسی هم، همانند خاطرات ما، با نگاه به گذشته شکل میگیرد). به نظر من، هیچ لحظهای از رنگ، با لحظهی دیگر برابر نیست؛ گویا هر لحظه رنگ، حیات مستقل خودش را دارد. در عین حال که مکتب اصلی میگوید: «رنگها مستقل هستند»، همچنین میگوید که آنها به یک سری همراه نیاز دارند. همراهانی که با رنگها گرد هم میآیند، سوگند همراهی یاد میکنند و پس از اینکه هر یک استقلالشان را با دیگری شریک شدند، پیکری یکپارچه را تشکیل میدهند که هر لحظهاش، رنگ خودش را دارد. «زبان سرخ» یک زبان نیست که با رنگ قرمز پیوند خورده باشد. خودش به تنهایی، یک پدیدهی کامل است. ولیعین حال، هر کدام از اعضایش همچنان ویژگیهای مستقل خودشان را دارند. «سرِ سبز» یک عدد سر نیست که سبزش کرده باشند. مثال دیگر میتواند خون باشد. خون که طبیعتاً رنگ دارد و قرمز است. یعنی چه که «خون دیگری از خون ما رنگیتر است»؟ یعنی سبز یا مثلاً بنفش هم دارد؟ یا صرفاً اشباع رنگ قرمزش بیشتر است؟
~~~~
رنگ و فرهنگ
یکی از نکات بسیار مهمی که باید همیشه در نظر داشته باشیم، فرهنگ غالب مخاطبین ما است. اینکه چه رنگهایی را ضمیمهی نمادهایمان میکنیم بسیار حائز اهمیت است. ممکن است رنگی در فرهنگ یک کشور شرق آسیایی نماد خوش یمنی و برکت باشد، در یک کشور اروپایی، رنگی باشد که حس مطلوبی را به مخاطب القا نکند. در فرهنگ هندی، رنگ قرمز نمادی برای قدرت، ثروت، عشق، باروری و زیبایی است. ولی اگر در فرهنگ غالب آفریقایی جنوبی به دنبال این رنگ بگردید، آن را به هنگامهی سوگواری خواهید یافت. رنگ آبی در جوامع غربی، بیشتر معنای غم و اندوه را القا میکند. احتمالاً شما هم عبارت «Having the blues» را شنیده اید. حال اگر همین رنگ را به کشورهای خاورمیانه بیاورید ممکن است با معانیای مانند معنویت، محافظت و یا نامیرایی موجه شوید. رنگ سبز، نوید سنت اسلامی میدهد ولی در بسیاری از مناطق آمریکای جنوبی، مرگ را با رنگ سبز نشان میدهند.
کلام آخر
به طور خلاصه، پیش از گزینش رنگ برای اجسام و اشیا روی صحنه فیلمبرداری و به هنگام ویرایش رنگها پس از ضبط، شایسته است نکات تکنیکی و تاثیرات روانشناختی و فرهنگی رنگها را مد نظر داشته باشیم تا بتوانیم ارتباطات حسی-معنایی را افزایش دهیم. هر چه این ارتباط بهتر برقرار شود، بیننده از تماشای فیلممان تاثیر بیشتری میپذیرد.
باشد که لحظات زندگیتان سرشار از رنگ باشد.
گرداوری و ترجمه: علی سیدآبادی
منابع
Pomerance, Murray. Color it True: Impressions of Cinema. Bloomsbury Academic, 2022.
Haine, Charles. Color Grading 101. Taylor & Francis (CAM), 2020.